http://www.persona_.persianblog.com/ پرسونا.
http://www.persona_.persianblog.com/ پرسونا.
همه چیز شروع می شد .دنیای بزرگ .باقی چیز ها همه کوچک بود .
حالا این جعبه لعنتی جان ندارد .
می دانم اما کار خودم است .
خودم تو را کشته ام یک وقتی از زمان که نمی دانم کی بود .
باید بلندش کنم .
چند اتفاق که برای قلب آدم ضرر دارد ...
سرت رو بگیر بالاتر .
بادبادک از همه چیز سبک تر است.حیف شد .تو به یاد نمی آوری .
من دارم سعی می کنم .اگر تنها ماندی صدایم کن .
بگذریم . اگر امروز همان دوم مهر باشد حالا درست می شود یک سال .
خودت که می دانی . تولد یک سالگی دفترچه بزرگ آبی .
خودت می دانی .
...
خواب بدی دیدم .
از خواب که پریدم هوا کم کم تاریک شده بود بعد تو گفتی باید به دشت سبز فکر کنم .
دشت بزرگ سبز رنگ .
سگ پا کوتاه در آن می دود و گوسفند ها را فراری می دهد .
گوسفند ها را هم بشمارم ؟
درست است ؟ همین بود که گفتی ؟
...
حالا می روم بخوابم اگر خوابم ببرد .
اگر فکر و خیال یک ساله خوابم را نبرد .
اگر خواب بد نبینم .
اگر هم کامیون از خیابان گذشت و خوابم را پراند دوباره از نو شروع می کنم .
به دشت بزرگ سبز با گوسفند ها .
یک
دو
سه .
پاییز هم شد .
یکم مهر .
تو یک پری هستی عزیز ترین موجود دنیا .
دو :
دلم برای این جا لک می زند . بعضی روز ها .
روز اول پاییز .
یکم مهر .
سه :
پرومته .
های ...
پرومته امروز چطوری ؟
چه قدر امید .
بیچاره قلیش .
هزار پاره .
درد هم دارد ؟
چهار :
بوی پاییز را نمی شنیدم امروز .
شاید فردا بهتر باشد .
پنج :
...
این که دلم می خواهد سفر کنم را می دانم .
می دانم به کجا .
نوستالژی بزرگ من .
بندری است که آن ویلا درست وسط مرداب و نیلوفرهای آبی از همان لحظه اول مرا با خودش نگه داشته .
شاید هم خواب دیده باشم .
من آن جا مانده ام .
به شادی اما .
زندانی از شادی .
عشق بزرگ من به هایکو از کجاهای روزهای دور میآید .
روزهای شادی من و مرگ مردمان و سنگ فرشهای خیابان های بندر.
تهران بمب می بارید .
بی خیال بمب .
نیلوفرهای آبی را دید بزنیم .
یادم نمی آید شاید هر روز و دزدانه .
چه خوشی بزرگی .
انگار پاییز بود اما .
منتظر می مانم کمی هم پاییز بیاید .
کار و کار و کار .
که هر سه را دوست دارم .
دلم ميخواد صداي تلويزيون رو كم كنم يا اصلا نباشه. برتش ميكنم از بنجره بايين كه صد تيكه شه و صدا بده وقتي ميخوره به زمين.
طوري كه خودم هم ميترسم.
اما ديگه نيست نه نورش نه صدا...صداهاي ترسناكش.
تمام تشعشات جعبه لعنتي قطع ميشه .
تمومش كردم.
سعي ميكنم تمام شو بي سر و صدا انجام بدم بدون اينكه كسي كوچكترين بويي ببره كه من از دشمن هاي بر و با قرص اين لعنتي هستم. و هستم .
بعدش تونستم كاراي عقب افتاده رو تموم كنم بايد چند تا از اون فيلم ها رو ميديدم
شايدم نخواستم ببينم اگه نخواستم . شايد اصلا بعدش نخوام هيچ كاري كنم .هيچي ...
فردا ببينم شايد بتونم موسيقي داشته باشم دوباره توي خونه...
.... و ميتونم مثل عادت قديمي هر شب يه فصل از اين همه كتاب رو بخونم كم كم .
امروز سگ كوچيك رو هم بردم قدم زد و دويد .
و خيلي جيش داشت كه باي همه درخت هاي دور خانه بريزه گذاشتم دل سير جيشش را هم بكنه و كرد بعد حالش بهتر بود چون دمش تند تر از هميشه تكان ميخورد .
بر ميگردم خانه . صدا و خودش نيستند .
حالم خوب است .
نميدانم .
اول بايد كمي نشست . رفته بودم قهوه هم بخرم . يادم رفت . قهوه نيست . فقط شابو خريدم وصابون و وايتكس و دستمال توات براي حسن آقا كه فردا ميخواهد شيشه هاي خانه را باك كند نه بشورد بايد برقش بياندازد با هر چه بلد است با هر چه خودش ميداند . من نميدام اصلا هر طور خودش خواست .
قهوه ندارم .
امروز صبح نوشتم تحمل ندارم.
يعني خواستم بفهمي نمي توانم يعني ديگر نمي توانم .شايد هنوز تا چند وقت بيش ميشد اما حالا نميتوانم .
تمام شدم.
ميبيني كه براي شستن شيشه ها بايد حسن آقا باشد وگرنه من ميگذارم همين طور شيشه ها ...
نميدانم خودت كه ميداني .اما فقط حواسم را گذاشتم بيش سگ كوچك و اين بامبو و چند تا گياه ديگر. به اين ها ميرسم . حواسم هست .حتي اگر سرم گيج برود و قرار باشد كه بخورم زمين .
نميدانم شايد هم ارثي باشد اين . سرگيجه را نه اين كه حواسم به اين چند تا هست .
تو چه ميگويي ؟ حالم چطور است ؟ لعنت به اين حواس هميشه برت . قهوه نخريدم اصلا رفته بودم قهوه بخرم بعد از اين سگ كوچك باي درخت هايش جيش كرد . يادم ميرود. بايد همه چيز را يادداشت كنم .
كاش لااقل يك فنجان قهوه گرم به آدم ميدادند .
راستي به من بگو قهوه ان دفعه را از كجا برايم ميخريدي ؟ كاش بيزو وقتي صداي ساز دهني ميآيد اين همه زوزه نكشد .
دارم ميشنوم . نميفهمي ؟
بشت برده برده آخر از يک نمايش نامه نيمه کاره که فردايش روز نمیشد ... : شب بخير . :ميرم بخوابم . : ميدونم تموم شده ديگه . : برده ميافتد . : نور ها رو بگير . : تعظيم دسته جمعی . همه باشند . کارگردان هم باشد . هنربيشه نقش اول و دومی . : گريم ها رو باک کنيد همه . : قفسه لباس ها اونجاست . :چيزی جا نمونه . : از فردا يه چيز ديگه اين جا اجرا ميشه . : بغض نکن ديگه خوب بايد تموم ميشد ديگه مگه نه ؟ : بعد اجرا بريم امشب رو شام بيرون ؟ : امشب از هميشه سرد تره انگار اين جا . : فردا تا لنگ ظهر ميخوابم . : يه چيزيم گم شده انگار . : يا الله الان در ها رو ميبندن . : حيف ... : نه من گرسنه نيستم . : راه خونه ام دوره . تو که ميدونی . : من رو ببخش . : تو ميدونی من هميشه عاشقت بودم از اون روز که بات بيچ خورد اما نخوردی زمين . : حالم بده انگار . دلم شور ميزنه . : خوب باشه ديگه بريم خونه هامون . : من میرسونمت . : شب بخير . : شب بخير عزيزم . : اميدوارم فردا حالت بهتر شه . : همه اش تقصير منه . : انگار فردا هوا ابری باشه . : بهت قول ميدم . : از من که نرنجيدی ؟ : بروگم شو . همون بهتر که از اول بهت اعتماد نکردم .مرتيکه ... : بخند . : صبر کن بهت ميرسم .فقط بله ها رو آروم برو . .... چراغ ها خاموش شدند . فردا هم ابری نبود فقط انگار نمیخواست صبح شود . توضيح صحنه :نقش اولی به خانه اش ميرسد . : شب بخير عزيزم . : منو ميبخشی ؟ : ميرم دندونام رو مسواک کنم . ميخوای قبلش برات يه چيزی تعريف کنم . : آره اما گندش رو در نيار زياد حالشو ندارم .بشت برده برده آخر از يک نمايش نامه نيمه کاره که فردايش روز نمیشد ...
