تبليغاتX
پرسونا

پرسونا

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی برنده و بی بهار .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:1  توسط سبیده  | 

...

و دم فرو بستن ــ آری ــ

به هنگامی که سکوت

تنها نشانه قبول و رضایت است .

...

به هنگامی که ترا

از بودن و ماندن

                      چاره نیست

بودن و ماندن

و رضا و بذیرش .

...

آه تو می دانی

می دانی که مرا

سر باز گفتن کدامین سخن است

از کدامین درد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 0:55  توسط سبیده  | 

نميدانم به گمانم ما چندتايي ميشويم كه فراموشي گرفته ايم .

من اصلا از كسي نخواسته بودم كه مرا غني كند .

دوستاني هم دارند كه آن ها هم يادشان نمانده .

و آنها خودشان هم كم نيستند آن ها هم دوستاني دارند كه همين را يادشان نيست ...

 و اينها همه خودشان مادر دارند و حتي بدر و چند تايي دور و اطرافيان و قوم وخويش.

هيچ كس چيزي به يادش نمانده .

 حتي نوه هايشان .

وضع مان آنطور ها كه ميگويند بد نبود همين قد وقواره ايي را هم كه داشتم دوست داشتم ميلش را هم نداشتيم راستش لب به خوراك بيشتر از قدمان بزنيم همين نان و بنير هم كه باشد خوب است  به معده مان بيشتر سازگار بود انگار تا اين ماكاروني هاي غني شده

 يا حتي بنيرهايي كه غني ميشوند .

 ماهي غني شده در زيتون و خاويار هم هست ميدانم .

اما خوشمان بود كه لقمه مان به اندازه دهانمان باشد .

نميدانم حالا كه كم كم قرار شده غني باشيم كمي ترسم برداشته نكند اين يكي سازگار با مزاجمان نشود يك هو .

دل آشوبه هم گرفته ام از ديشب انگار و كمي احساسي از سنگيني تحمل وزنم

كه قرار است هي غني تر هم بشود .

كمي قدم كه بر ميدارم سرگيجه هم دارم .

روي هم رفته وضع مزاجي ام ريخته به هم .

من اصلا يادم نميايد از كسي ميخواستم كه مرا غني كند دوستاني دارم كه آنها هم همين ها را به ياد ندارند اما حسنش در اين است كه احساسي از اين در من حلول كرده انگار كه به نوعي به كمال رسيده باشم .

غم و شادي نميماند اينجا .

حتي كمي هم كه غني تر شوم ميدانم كه ميتوانم طي العرض كنم حتي .

نه .

اغراق نميكنم .

دوستانم هم هستند .

 همه مان به كمال رسيديم انگار .

نه غم مانده نه شادي .

راست ميگويي تو اما .

چرا يكي از ما نبرسيد كه راستي تو اين را ميخواستي ؟

اين همه خاويار خوابيده در روغن زيتون فراوان را ؟

خاويار اعلاي غني شده

با كمي لجن اما

كه بوي استراغ ميدهد انگار

كه توانسته مرا به كمال رساند و بيشتر حتي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:39  توسط سبیده  | 

به همه

به خودم

به تو

به همه مون تبريك ميگم.

بالاخره  غني شديم .

يعني چاق شديم .

فقط بايد مواظب باشيم نتركيم و هر تيكمون يه جاي دنيا بخش نشه وگرنه همه دنيا بهمون ميخندن

مستر برزيدنت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 3:5  توسط سبیده  | 

 

دلم برای این چند مطلب خودم تنگی گرفته بود.

دوباره آوردمشان اینجا جلوی چشمم.

آم

كاش ميشد كشيده اي به صورتتان كه از سرما گل انداخته بياندازم تا حرفم رابهتر بفهميد كه گذشت زمان چيزي را براي من عوض نميكند ...
همه چيز مثل سابق است عزيزم .
حتي از قبل هم هيجاني تر... افراطي تر و كمي حتي ديوانه تر .
اين آخرين جملاتي بود كه دلش ميخواست در گوش " آ م " زمزمه كند .

...


آ م را ميشود دوگونه تلفظ كرد يكي همين كه باشد " آ " و بعد تر" م " و يكي اينكه صدايش كند " آم " وقتي آم صدايش ميكرد ... با تاكييدي كه او عادت كرده بود روي " آ "
بگذارد انگار كه دلش ميخواست زمان را تا ابديت كش دهد ...
همه چيز دو چندان عاشقانه تر ميشد . آم هم كه اين را فهميده بود آن قدرنگاهش نميكرد تا او كارش را روي " آ " تمام كند . بعد آرام برميگشت . نگاهش ميكرد و او را ديوانه ميكرد . درست نميدانم ...
ولي بي ترديد يكي از همين لحظه ها بود كه او دلش ميخواست آ م را در آغوش بگيرد و بگويد : همه چيز مثل سابق است عزيزم و اين كه گذشت زمان چيزي را برايم عوض نميكند ...

اگر خواسه باشيم روي تبار شناسي همين وازه " آم " دقت كنيم شايد بهتر است به اين جا برسيم كه ما را به وازه يا صوت وازه " آمين " ميرساند .

...

همين قدر آنقدر " آ " را ميكشد كه نفسش سخت تر بالا ميآمد و درست آن لحظه جادويي كه " آم " برميگشت و او را نگاه ميكرد همه چيزش از كار ميافتاد ... انگار كه فلج شده باشد .
و هميشه " ن " آخر وازه اصلي ( در آتش نگاه آم به او) گم شده بود .

و او آة ميكشيد . هميشه اين آه را ميكشيد .
دلش ميخواست روزي بيايد كه بتواند اين وازه مقدس را حتي براي يك بار هم كه شده تا ته ادا كند حتي در سردترين روزها كه آم صورتش از سرما گل انداخته
...

Wednesday, December 15, 2004

ارادتمند هميشگي شما .


معشوق جاودانه من ...

در خيابان راه مي رفتم . كه باران هم آمد . ( از قبل اين را گفته باشم كه قبل تر ها خيلي در خيابان راه
ميرفتم مثلا همين خيابان سر بالايي كه حالا ديگر خراب شده هماني را ميگويم كه بشت در بشتش جنگل
هاي درختان زيتون و بامبو در هم ميلوليدند . ) روزي را كه ميخواستم بگويم اما در اين خيابان نبودم
جايي بود كه بعد تر هر چه با خودم فكر ميكردم خاطره اش را گم تر كردم . حالا بگذريم . آن جا كه بودم .
گفتم برايت ديدم كه باران هم امد . من فكر ميكردم در خيابان همان مرد جوان با عينك دسته شاخي اش هستم
اما اين جاي ديگري بود . اول خودم را كشاندم به آن طرف كه باران همه چيز را خيس نكند اما دوباره فكر كردم اگر همه چيزم خيس شود بهتر است . حتما او فكر ميكند كه براي رسيدن به خانه اش چه چيزها را كه تحمل كرده ام . اين ميتواند شكوه يك شيفتگي را بزرگ تر كند . اين ميتواند عشقي را دو چندان جاودانه كند . هميشه معشوق وقتي ميفهمد كه عاشق چه طور تمام سختي ها را خريده با به ديدار برسد .. در لحظه
ديدار آن گونه او رادر آ غوش ميفشارد كه گويي زمين و زمان از حركت ايستاده به نظاره جاودانگي بزرگ اين عشق مينگرد . بس من هم همين را ميكنم . درد كشيدن براي جاودانه كردن . چه لذتي در دلم آب ميشود
خودم را به درو ديوار ميزدم تا به شما برسم . به لحظه بزرگ جاودانگي .
اما عشق من... نا گهان چيزي را ديدم كه اي كاش هيچ گاه چشمي نبود كه هميشه اين چشم ادمي است كه او را به بيابان هاي ديگر ميكشاند . بيابان هاي ديگري كه ديگر خانه معشوقش آن جا نيست . بارن هم كه ميآمد بس اين شگفتي از ديدن اين ديگري را دو چندان جلوه ميداد
آه از دل هاي هرزه ...

.........

مرد جوان بي دست و با هم بود اتفاقا عينك دسته شاخي هم ميزد . كلاهش را با دو دستش ميگرفت . باد هم
گرفته بود . باران هم بود. نميدانم اين را برايتان گفته بودم يا نه ؟ مردك با خودش چتر هم داشت . چترش
انگار هزارو يك رنگ داشت . آدم خوشش ميامد . سختش بود هم كلاهش را با دو دست بلندش بگيرد و هم
چتر ش را كه آن را هم شايد باد ميخواست با خود ببرد . اما جداي همه اين ها اين كه مرد ك كه اندكي هم
دست و با چلفتي ميزد ... آن چنان قدم هايش را ارام وبلند بر ميداشت كه گويي ميخواهد تو را به بهشت برين رهنمون باشد .
آه معشوق من وامان از اين شيفتگان بهشت ابدي .
اما من چون ديوانه زنجيري كه تازه از بند رسته باشد ... همچون ديوانگان زنجيري در بي اش بودم .
آه معشوق جاودانه من ...
اين گونه بود كه از خانه ات ميگذشتم و براي ابد لحظه بزرگ جاودانگي آغوشت را با عشق رنگين كماني اين مردك تاخت زدم .
كاش همه اين ها را خواب ديده باشم اي معشوق بزرگ .
....

حالا خيلي وقتي ميشود كه اين مردك و من در جنگل بزرگ زيتون و بامبو زير چتر رنگين كماني نشسته ايم
. كمي هم آفتاب زده . لباس هايم خشك اند . دلم ميخواست اين مردك كمي راه رود تا دوباره دلم از چيزي
كه در آن لذت بي انتهايي بود بال بگيرد .
چيزي نيست اما ...
هيچ صدايي و هيچ برندهاي و هيچ آفتاب و باراني .

......

از جايم بلند ميشوم نميدانم بعد اين همه سال خانه عشق بزرگ را به ياد دارم يا كه ديگر چيزي نميدانم؟
از نو شروع ميكنم عشق من .
بايد به خيابان برسم از همان ها كه كمي سر بالايي است و از بشتش جنگل بزرگ را ميشود ديد .
كمي سخت است ميدانم .
اما اين را هم ميدانم اگر بار ديگر كمي حتي باران ببارد همه چيز دوباره به جاي اولش بر ميگردد .

ارادتمند هميشگي شما .

و در آن روزها كه زندگي چه قدر خوب است ...

برباد رفتن هزار تاويل گسترده معنايي وجود دارد
گاهي باد ما را با خود ميبرد كه چه قدرزيباست آن
بگذار از اول برا يت بگويم
گاهي كلاه آدمي را باد با خود ميبرد
بعضي وقتها سر آدم بر باد ميرود
اما ...
... روزهايي ميشود كه
خانه ات دارد بر باد ميرود و هنوز بايد زنده بماني
آن وقت نه باد ديگري ميآيد كه تو را با خود ببرد
نه باد شوخ و لوندي كه كلاهت را با خود ميبرد و سرت هم با هيچ باد عبوسي بر باد نمي رود

Monday, December 13, 2004

مرشد و ماگاريتا





اگراز احوالات من خواسته باشيد اين روزها كمي سخت كار ميكنم طوري كه آدم خنده اش ميگيرد
بعدتر وقتي ديگر كاري نيست كه خواسته باشم انجامشان دهم ميروم توي اتاق كم نور
خودم را مياندازم روي تخت
و ميخوانم ميخوانم
طوري كه زود تمام نشود
مثل خيلي چيزهاي ديگر كه آدم خوشش ميآيد هر گز تمام نشود
ميخوانم ميخوانم
مرشد ومارگاريتا را از اين دو نبايد غافل شد
ميخاييل بولگاكف عزيز كاش زودتر ملاقاتتان كرده بودم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 2:27  توسط سبیده  | 

سه سال تمام خواب نديدم .انگار كه جزو آدمي زاده نباشم .انگار طرد شده بودم .

حالا خواب ميبينم .

همين .

ميخواستم همين را بگويم فقط همين .

انگار تازه راهم داده باشند بين آدم ها .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:24  توسط سبیده  | 

حوصله ریخت خودمو ندارم  .

حوصله هیچی .

دوست دارم شاخ در ارم .

بی ریخت .

 یکی کمک کنه .

نه حوصله شاد بودن نه با انرزی بودن نه اعتماد به نفس داشتن نه قوی بودن نه امیدوار بودن

خوش اخلاق بودن با جرات بودن .

خوش بین بودن .

دوست دارم بزنم همه چی رو خراب کنم .

همه اش گند یزنم .

موقع سوب خوردن هرت بکشم .

فکرای خوب داشتن .

اخبار خوندن .

با مزه بودن .

خیلی با حال رقصیدن .

سر همه رو گرم کردن .

مهمون نواز بودن

خوش رو بودن .

خلاق بودن ...

تازه خوبه شما هستی همیشه که کمکم کنی  

وگرنه حتما ...

اصلا میخوام بی خود و بی جهت باشم

الکلی

تنبل

با اخلاق سگی .

عوضی باشم .

میشه اینو بخوام ؟

راستی تو هنوز میای اینا رو بخونی ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 2:46  توسط سبیده  | 

۴ صبحه .

خودم ميدونم .

اما من بيدارم .

چون نمي خوام مثل همه آدماي خوب دنيا فردا باشم برم سر كار .

فردا رو تا ۳ عصر ميخوابم .

 خوش خوش .

بعدش با ميشم بد اخلاق فوقش يه چاي تازه ميخورم . همين .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 3:37  توسط سبیده  | 

میدونی چیه من خونمو تنهای تنهای همه چیزشو جا به جا کردم .
تختو . کتاب خونه ها رو
میزو
آشبزخونه رو
کتابارو
دستامم چند تا زخم بر داشت اما مهم نبود

 تن ام درد میکنه خیلی زیاد

اما تو فکر میکنی مهمه ؟

هیچی مهم نبود .واسه خاطر این که
صبح ها که با میشم
صدای بلبل های دیوونه رو دوست دارم .
و این یعنی

خود
زندگی .

و بیشتر از این 

 تو رو .

تو

رو  

دوست دارم .

...

که مثل خود دیوونه  ها نمیدنی از جون دنیا چی میخوای .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 2:20  توسط سبیده  | 

ساعت ۳ صبحه ولذت انجام دادن کاری دزدکانه را تجربه کردم برای چندین وچندمین بار .و من مخفیانه با لذتی بزرگ تمام آنچه بشت یک بنجره در خانه روبرو بشود را دنبال میکنم حتی اگر یکی نشسته باشد بشت میز اشبزخانه با حوله حمامش در حالی که خیره شده به لیوان داغ قهوه اش .

وهمین وهمین .

حالا نشسته بشت میز آشبرخونه خیره شده به اون یکی : سرتو بگير بالا .

 ... از اين جا بيرون خونه رو نگاه كن  چراغا همه روشن ميمونند كه تو بيدار بموني .

و بعد مطمینم که زیر لبش اینو زمزمه کرد ...

در دو چشم من نشين اي كه از من من تري

تا قمر را وانمايم كز قمر روشنتري .

حالا نشسته بشت میز آشبزخونه باز خیره شده به لیوان قهوه اش .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 3:11  توسط سبیده  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:29  توسط سبیده  | 

آدم از بيخودي خودش مينالد وحالش هميشه بد است خوشش است كه كمي افسردگي برش داشته كه از سنگيني اش چيزي نمانده و به آن ميبالد جوري كه انگار سبك شدن و از زمين دور شدن فقط و فقط مال آدمي زاده است و همين . نه جانم اين طور ها هم كه نيست قبل از ما خيلي ها بودند كه مي بريدند و شكار هم ميكردند حالشان هم خوب بود و تازه اين همه از خودشان راضي هم نبودند و منت به عالم نمي فروختند بابت نزديك تر بودنشان به عرش آن طرف آن بالا . از اين مقدمه كه بگذرم براي زندگي ابلوموفي مرد چاق بزرگترين ستايش ها را مينويسم اينجا كه خوش است و تنها خوشي است كه سنگين ترش ميكند و انچنان ميچسبد به زمين گرم كه گويا تا به اين لحظه از برواز تنها وتنها مرغ همسايه را ميشناسد كه هر از گاه ميبرد كمي بالا براي اين كه خودش را به خروس كناري نشان داده باشد ...

بس ابلوموف لبخند زد.

و حبه انگور اخر را به دهانش مزه كرد .

 و غرق در لذتي بزرگ چشمهايش به خواب بعدي فرو افتاد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:54  توسط سبیده  | 

حدودا یک ماهی طول کشید تا متوجه شوم که تعطیلات آدمین برشین بلاگ انقدر طولانی شده که اگر کسی مثل من احتمالا با مشکل فنی روبرو شود نه تنها مشکلش با هزار جور التماس که کرده حل نمیشود بلکه باید به فکر یک ابارتمانی هتلی جایی دیگر به شکل موقت باشد تاشاید روزی دوستان برشین بلاگی توانستند ...

 و اراده کردند ...

 تا مشکل ورود آدم را به صفحه مدیریتش حل کنند .

خواستم به عنوان یکی از اولین بست هایم در این خانه موقت یا احیانا دایمی مراتب قدردانی و تشکر از این دوستان را به جا بیاورم چرا که انتظار چیزی جز این به معنای سرویس دهی در این مملکت خدشه ای جبران نابذیر وارد میکند .

البته میدانم که رسم است که باید سلسله مراتب اداری و قانونی اش را طی کند همه چیز.

... و اما من حقیر چون همیشه دارای توقعان بیجا هستم این بار هم طاقتم را از کف دادم و آمدم این جا که خوب است و راضی ام و اب و هوایش به ادم میچسبد .کسی چه میداند شاید هم قصد کنم و ته مانده حسابم را بریزم روی هم وهمین جا یک وجب خاک اینترنت بخرم گویا که میگویند زمینش هم هنوز جای رشد دارد و ادم سرمایه اش نمیخوابد اینجا .

ـــــ

بس چون بشت درهای بسته مانده بودم تمام این مدت . نتوانستم بگویم که سال نو شده است و چه و چه ها ...

استراحت میکنم فقط همین .

...

و حوصله سخت کار کردن دوباره بعد از تعطیلات را ندارم .

شده ام یک ابلوموف تمام و کمال که کمی از آینده اش میترسد انگار .

... که دوباره همه چیز جدی میشود و باید مثل یک شهروند واقعی و بانشاط شد .

اين را ببينيد حتما اما.

 برای سلامتی و نشاط خوب است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط سبیده  | 

امروز تمام روز باران بارید .دیشب هم باران بارید ...

ما از بشت بنجره نگاهش میکنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 18:18  توسط سبیده  |