تبليغاتX
پرسونا

پرسونا

یکی آمد زبانم را برید و دور شد از من.

 و زبانم را که برید چشم هایم هم تار میشد .

 غش میکردم از خنده هایش که چاق بود و دیوانه.

دیوانه .

وقتی خندید تمام دور مرا پر می کرد از ابرهای سفید خجالتی .  

چشم هایم که ندیدند دیگر می توانستم برای پریدن بال های بنفش داشته باشم .

تازه اوضاعم رو به راه شده این روزها .

یعنی سبک تر شده ام و بی خیلی چیزها .

درد هم دارم .

بیشتر شب ها چشمهایم می سوزند .

بیشتر از همیشه همان شبی که دو ماهی قرمز هر دو با هم از خانه ام می پریدند و می رفتند .

و کمی بعد روز تولدم .

می دانی این که ماهی ها می رفتند را باید از همان جا به شگون بد میگرفتم .

حالا به جایش دو بال بنفشم را بسوزانم تا از دودش چشمهایم شاید که دیگر نسوزند .

شاید هم توانستم بپرم .

کسی چه میداند .

باید بفهمم چی چیزهایی هستند دور و برم که شگون دارند .

شاید اگر از کوچه که رد شوم جای پای دو شتر دیدم .

که زنگوله دارند با خودشان .

اگر چشم هایم نسوزند آن موقع .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:10  توسط سبیده  | 

دلش برای خودش تنگ می شود .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:50  توسط سبیده  | 

گره بگشا

تندای نور بکاه

خاکسار باش

راز کهن این است .

فرزانه را

نه سودای دشمن

نه سودای دوست

نه آرزوی سود و زیان

نه آرزوی عزت ورسوایی

والاتر انسان اوست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:39  توسط سبیده  | 

بگذار خیالت را راحت کنم من وقت زیادی برای با شما بودن ندارم ُ اگر هم وقتی باشد باید به خیلی چیزها برسم که به جان عزیزتان از شما برایم واجب تر است وقتی از من از این انتظارات دارید گمان می کنم یادتان میرود که من چقدر شخص مهمی هستم آن قدر مهم که خیلی ها هستند که وقتی میخواهند بخوابند حتی سفارش میدهند که من از خوابهایشان قدم زنان رد شوم اما خودت که بهتر میدانی از آن جا که من نه حوصله این بازی ها را دارم و نه وقتش را تنها میآیم در خوابشان و تندی رد میشوم که به کار های واجب ترم برسم .

سرم شلوغ است . آنقدر که فرصت ندارم به این همه ارباب رجوع یک لبخند خشک و خالی بزنم .

آه  ... عزیزم نمی دانی چقدر دوستت دارم اما این همه توقعات بی جا فقط بی حوصله ام میکند .

تو مگر نمی دانی چقدر من آدم مهمی هستم ؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:40  توسط سبیده  | 

آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز

در برکه های اینه لغزیده تو به تو !

من آب گیر صافی ام ــ اینک ــ به سحر عشق

از برکه های اینه راهی به من بجو !

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:50  توسط سبیده  | 

همين ديروز بود يا روز قبل ترش يا روزي ديروز تر از آن كه باران زده بود به شهر .

من مي خنديدم . شادي بزرگي ساخته بودم دوباره .

كسان ديگري هم بودند كه ميخنديدند با آن .

شادي شده بود .

بعد كه رفت .

نمي فهميدم از كجا دوباره شروع كنم خنده را بر روي لب ها .

كسان ديگري هم بودند .

افسوس  .

عمر خنده كوتاه است هميشه و بهار .

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:55  توسط سبیده  |