و زبانم را که برید چشم هایم هم تار میشد .
غش میکردم از خنده هایش که چاق بود و دیوانه.
دیوانه .
وقتی خندید تمام دور مرا پر می کرد از ابرهای سفید خجالتی .
چشم هایم که ندیدند دیگر می توانستم برای پریدن بال های بنفش داشته باشم .
تازه اوضاعم رو به راه شده این روزها .
یعنی سبک تر شده ام و بی خیلی چیزها .
درد هم دارم .
بیشتر شب ها چشمهایم می سوزند .
بیشتر از همیشه همان شبی که دو ماهی قرمز هر دو با هم از خانه ام می پریدند و می رفتند .
و کمی بعد روز تولدم .
می دانی این که ماهی ها می رفتند را باید از همان جا به شگون بد میگرفتم .
حالا به جایش دو بال بنفشم را بسوزانم تا از دودش چشمهایم شاید که دیگر نسوزند .
شاید هم توانستم بپرم .
کسی چه میداند .
باید بفهمم چی چیزهایی هستند دور و برم که شگون دارند .
شاید اگر از کوچه که رد شوم جای پای دو شتر دیدم .
که زنگوله دارند با خودشان .
اگر چشم هایم نسوزند آن موقع .
