تبليغاتX
پرسونا

پرسونا

همه چیز رو به راه است و تنها می ماند :

کار و کار و کار .

که هر سه را دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:13  توسط سبیده  | 


دلم ميخواد صداي تلويزيون رو كم كنم يا اصلا نباشه. برتش ميكنم از بنجره بايين كه صد تيكه شه و صدا بده وقتي ميخوره به زمين.

 طوري كه خودم هم ميترسم.

 اما ديگه نيست نه نورش نه صدا...صداهاي ترسناكش.

 تمام تشعشات جعبه لعنتي قطع ميشه .

 تمومش كردم.

 سعي ميكنم تمام شو بي سر و صدا انجام بدم بدون اينكه كسي كوچكترين بويي ببره كه من از دشمن هاي بر و با قرص اين لعنتي هستم. و هستم .

 بعدش تونستم كاراي عقب افتاده رو تموم كنم بايد چند تا از اون فيلم ها رو ميديدم

شايدم نخواستم ببينم اگه نخواستم . شايد اصلا بعدش نخوام هيچ كاري كنم .هيچي ...

فردا ببينم شايد بتونم موسيقي داشته باشم دوباره توي خونه...

.... و ميتونم مثل عادت قديمي هر شب يه فصل از اين همه كتاب رو بخونم كم كم .

 امروز سگ كوچيك رو هم بردم قدم زد و دويد .

و خيلي جيش داشت كه باي همه درخت هاي دور خانه بريزه گذاشتم دل سير جيشش را هم بكنه و كرد بعد حالش بهتر بود چون دمش تند تر از هميشه تكان ميخورد .

بر ميگردم خانه . صدا و خودش نيستند .

 حالم خوب است .

نميدانم .

اول بايد كمي نشست . رفته بودم قهوه هم بخرم . يادم رفت . قهوه نيست . فقط شابو خريدم وصابون و وايتكس و دستمال توات براي حسن آقا كه فردا ميخواهد شيشه هاي خانه را باك كند نه بشورد بايد برقش بياندازد با هر چه بلد است با هر چه خودش ميداند . من نميدام اصلا هر طور خودش خواست .

قهوه ندارم .

امروز صبح نوشتم تحمل ندارم.

 يعني خواستم بفهمي نمي توانم يعني ديگر نمي توانم  .شايد هنوز تا چند وقت بيش ميشد اما حالا نميتوانم .

تمام شدم.

 ميبيني كه براي شستن شيشه ها بايد حسن آقا باشد وگرنه من ميگذارم همين طور شيشه ها ...

 نميدانم خودت كه ميداني .اما فقط حواسم را گذاشتم بيش سگ كوچك و اين بامبو و چند تا گياه ديگر. به اين ها ميرسم . حواسم هست .حتي اگر سرم گيج برود و قرار باشد كه بخورم زمين .

نميدانم شايد هم ارثي باشد اين . سرگيجه را نه اين كه حواسم به اين چند تا هست .

تو چه ميگويي ؟ حالم چطور است ؟ لعنت به اين حواس هميشه برت . قهوه نخريدم اصلا رفته بودم قهوه بخرم  بعد از اين سگ كوچك باي درخت هايش جيش كرد . يادم ميرود. بايد همه چيز را يادداشت كنم .

 كاش لااقل يك فنجان قهوه گرم به آدم ميدادند .

راستي به من بگو قهوه ان دفعه را از كجا برايم ميخريدي ؟ كاش بيزو وقتي صداي ساز دهني ميآيد اين همه زوزه نكشد .

 دارم ميشنوم . نميفهمي ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:2  توسط سبیده  | 

بشت برده برده آخر از يک نمايش نامه نيمه کاره که فردايش روز نمیشد ...

بشت برده برده آخر از يک نمايش نامه نيمه کاره که فردايش روز نمیشد ...

 : شب بخير .

 :ميرم بخوابم .

: ميدونم تموم شده ديگه .

: برده ميافتد .

: نور ها رو بگير .

: تعظيم دسته جمعی . همه باشند . کارگردان هم باشد . هنربيشه نقش اول  و دومی .

: گريم ها رو باک کنيد همه .

: قفسه لباس ها اونجاست .

 :چيزی جا نمونه .

: از فردا يه چيز ديگه اين جا اجرا ميشه .

: بغض نکن ديگه خوب بايد تموم ميشد ديگه مگه نه ؟

: بعد اجرا بريم امشب رو شام بيرون ؟

: امشب از هميشه سرد تره انگار  اين جا .

: فردا تا لنگ ظهر ميخوابم .

: يه چيزيم گم شده انگار . 

: يا الله الان در ها رو ميبندن .

: حيف ...

: نه من گرسنه نيستم  .

: راه خونه ام دوره . تو که ميدونی .

: من رو ببخش .

: تو ميدونی من هميشه عاشقت بودم از اون روز که بات بيچ خورد اما نخوردی زمين .

: حالم بده انگار . دلم شور ميزنه .

: خوب باشه ديگه بريم خونه هامون .

: من میرسونمت .

: شب بخير .

: شب بخير عزيزم .

: اميدوارم فردا حالت بهتر شه .

: همه اش تقصير منه .

: انگار فردا هوا ابری باشه .

: بهت قول ميدم .

: از من که نرنجيدی ؟

: بروگم شو . همون بهتر که از اول بهت اعتماد نکردم .مرتيکه ...

: بخند .

: صبر  کن  بهت ميرسم .فقط بله ها رو آروم برو .

....

چراغ ها خاموش شدند .

فردا هم ابری نبود فقط انگار نمیخواست صبح شود .

توضيح صحنه :نقش اولی به خانه اش ميرسد .

: شب بخير عزيزم .

: منو ميبخشی ؟

: ميرم دندونام رو مسواک کنم . ميخوای قبلش برات يه چيزی تعريف کنم .

: آره اما گندش رو در نيار زياد حالشو ندارم .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط سبیده  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:55  توسط سبیده  | 

این شعر رو  رها رو پست قبلی من نوشت  .

خواستم که این جا باشه .

به نام پیشانی کامل و عمیق
به نام چشمانی که می نگرم
و دهانی که می بوسم
برای امروز و همیشه

به نام امید به خاک رفته
به نام سرشک های در تاریکی ریخته
به نام شکوه های خنده آور
به نام خنده های هراس انگیز

به نام خنده های رسای در کوچه
به نام محبتی که دستهایمان را درهم می گذارد
به نام میوه هایی که
بر زمینی زیباو خوب ، گلها را می پوشانند

به نام مردان در زندان
به نام زنان در تبعید
به نام همه رفقایمان
که چون سیاهی و تاریکی را نپذیرفتند
قتل عام شدند و شهید

باید که به خشم آییم
برای پاسداری تصویر والای بی گناهان
بیگناهان در تنگنا و دام ها
که در همه جا پیروز می شوند
اکنون تیغ برافرازیم

پل الوار ، ترجمه ا.ک.م

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:37  توسط سبیده  | 

مرشد و مارگاریتا را بخوانم یا صد سال تنهایی یا خداحافظ گری کوپر یا نمیدانم چه و چه را ؟

میخواهم شب زود خوابم بگیرد و این خبرها و این عکس ...

هیچ کدام نباشند .

می خواهم خواب دیده باشم .

خواب .

....

 

             آه لبنان ...

     لبنان مردان آفتاب سوخته

... با گونه های استخوانی و زنانش که زیبایند  و دخترکان و پسرها ...

            بچه ها 

       لبنان کودکانش

               و

       باقی همه جنگ .

کاش همه را خواب دیده باشیم .  

این جا ...

سرزمین زیبا رویان را چه به آتش

 و به خون

و به مرگ

لبنان زیبا همه مان خواب مانده ایم .

کسی بیاید که بیدارمان کند

این جا کابوس است

 و نه خوابی غرق در لذت رویا

رویا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:35  توسط سبیده  | 

چای سبز می نوشم که برای ارامش خوب باشد و کندر اگر حافظه درست یاری کند که می گویند خوب است برای حافظه و یوگا که بر هر دردی قرار است که درمان باشد .

پس خودم کجا رفتم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط سبیده  |