پاییز هم شد .
یکم مهر .
تو یک پری هستی عزیز ترین موجود دنیا .
دو :
دلم برای این جا لک می زند . بعضی روز ها .
روز اول پاییز .
یکم مهر .
سه :
پرومته .
های ...
پرومته امروز چطوری ؟
چه قدر امید .
بیچاره قلیش .
هزار پاره .
درد هم دارد ؟
چهار :
بوی پاییز را نمی شنیدم امروز .
شاید فردا بهتر باشد .
پنج :
...
این که دلم می خواهد سفر کنم را می دانم .
می دانم به کجا .
نوستالژی بزرگ من .
بندری است که آن ویلا درست وسط مرداب و نیلوفرهای آبی از همان لحظه اول مرا با خودش نگه داشته .
شاید هم خواب دیده باشم .
من آن جا مانده ام .
به شادی اما .
زندانی از شادی .
عشق بزرگ من به هایکو از کجاهای روزهای دور میآید .
روزهای شادی من و مرگ مردمان و سنگ فرشهای خیابان های بندر.
تهران بمب می بارید .
بی خیال بمب .
نیلوفرهای آبی را دید بزنیم .
یادم نمی آید شاید هر روز و دزدانه .
چه خوشی بزرگی .
انگار پاییز بود اما .