تبليغاتX
پرسونا - پاییز / شهر نوستاژی

پرسونا

یک :

پاییز هم شد .

یکم مهر .

تو یک پری هستی عزیز ترین موجود دنیا .

دو :

دلم برای این جا لک می زند . بعضی روز ها .

روز اول پاییز .

یکم مهر .

سه :

پرومته .

های ...

پرومته  امروز چطوری ؟

چه قدر امید .

بیچاره قلیش .

هزار پاره .

درد هم دارد ؟

چهار :

بوی پاییز را نمی شنیدم امروز .

شاید فردا بهتر باشد .

 پنج :

...

این که دلم می خواهد سفر کنم را می دانم .

 می دانم به کجا .

نوستالژی بزرگ  من .

بندری است که آن ویلا درست وسط مرداب و نیلوفرهای آبی از همان لحظه اول مرا با خودش نگه داشته .

شاید هم خواب دیده باشم .

من آن جا مانده ام .

  به شادی اما .

زندانی از شادی .

عشق بزرگ من به هایکو از کجاهای روزهای دور میآید .

روزهای شادی من و مرگ مردمان و سنگ فرشهای خیابان های بندر.

تهران بمب می بارید .

 بی خیال بمب .

نیلوفرهای آبی را دید بزنیم .

یادم نمی آید شاید هر روز و دزدانه .

چه خوشی بزرگی .

انگار پاییز بود اما .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:36  توسط سبیده  |